ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

1سال+2ماه+2هفته

دلم نیومد امشب بدون گذاشتن این پست بخوابم... 1سال و دو ماه و دو هفته ی مامان، یک سال و2ماه و 2 هفتگیت مبارک... این روزا خیلی قشنگ می گذرن... امشب یه شیرین کاریه ناز داشتی، مهر نماز خوندن بابا رو برداشتی(از این مهر بزرگاست که خیلی سنگینن و ضخامت زیادی دارن) شروع کردی به نماز خوندن، جای سجده دراز می کشیدی و پیشونیتو میذاشتی رو مهر...لبهاتم مرتب بازو بسته می کردی... دلمون ضعف رفت... نمازت قبول عزیزم... التماس دعا مامان... ...
30 مهر 1391

پــــــــــــــــــــــــــــویا

کار ما شده با شبکه ی پویا بیدار شدن و با همین شبکه خوابیدن... جالب اینه که از کارتون های ایرانی و میان برنامه های رنگارنگ با شعرهاشون خیلی خوشت میاد... وقتی آهنگ شبکه ی پویا پخش میشه(که خدا عمرشون بده میان هر کارتون این آهنگ و پخش می کنن) سریع میرقصی و شادی می کنی... الان که با بابا یه لحظه رفتی بیرون دلم برات داره پر میزنه مامان... ...
29 مهر 1391

سرما و بخاری

سرما تو کرج تا اندازه ای شده که خیلی ها سیستم های گرماییشون و راه انداختن... از اونجائیکه روز جمعه رو با رفتن به خونه ی مامان جون گذروندیم نشد دیروز بخاریمون و به پا کنیم... تو خونه ی مامان جون بخاریشون برات یه عضو جدید بود و کلی سرگرمت کرد... امروز صبح ساعت هشت با تبت بیدار شدم... دلت نمیخواست بیدار شی و با خوردن دارو دیگه خواب از سرت پرید... خوشبختانه تبت همون موقع قطع شد و الان فقط آبریزش بینی داری... تازه حالت کاملا خوب شده بود... خیلی ناز میای و ازم میخوای بینیتو تمیز کنم... فدای عزیز دل تمیزم برم من... ...
29 مهر 1391

امروزم با پسرم

امروز برنامه ی عموپورنگ و کامل دیدی و کلی شادی کردی... امروز ناخن گیرتو در آوردی و دیدم داری خودت ادای ناخن گرفتن درمیاری...منم تونستم به راحتی ناخنهای پاتو بگیرم... امروز فین گیرتو آوردی و به سمت بینیت بردی... امروز یه لیوان شکوندی... این لیوان از جهاز بابا بود که روشم یه برچسب به یادموندنی داشت... صد تیکه شد... فدای سرت گلم... با اینکه سریع اقدام کردم زیر شست پات کمی خون اومد که محل بریدگی معلوم نشد.. امروز با بابامحسن موهاتو کوتاه کردیم... من دلم نمیخواست خیلی بامزه شده بودی...ولی به قول بابا که راست هم میگفت نامنظم بنظر می رسیدی... بعد از آرایشگاه مامان و بابا،با مامان رفتی حموم آب بازی... امروز بعد از دو ...
27 مهر 1391

هورا همش مهمونی و گردش

هورا همش مهمونی... سیزدهم با چشم پف کرده بیدار شدی، واسه همین ترسیدم سرما خورده باشی و بچه های دیگه هم مریض بشن، نشد بریم تولد پسر دوستم کوروش جون، عوضش عصری با مامان جون و خاله ها رفتیم ختم انعام خونه ی زنداییم، تهران، که حسابی شیطونی کردی...چهاردهم رفتیم پاگشای خاله مریم... علیرضا و ابوالفضل ملیکا جون و ابوالفضل که نمیشه هیچ وقت یه عکس درست و حسابی ازشون انداخت اینجا هم که مشغول شیطنت این چند روز میگم قبل از سرد شدن هوا بیشتر ببرمت پارک... یه شب هم رفتیم خونه ی عمه زینب... جمعه هم هومن اومد خونمون وکلی باهاش بازی کردی...بعد از رفتن هومن حسابی از زور خستگی خوابیدی... بیس...
26 مهر 1391

کرم های شب تاب

به اندازه ای در دنیای خودمون غرق شدیم که فراموش کردیم دختربچه های سه ساله ای هستن  که از شدت گرسنگی ناشی از جنگ می میرند، برادرهای کم سن و سالی هستن که برای بقای خانواده ی کوچک دو نفره ی خود دزدی میکنندو خاله های بی رحمی  که از یاد می برند مهربانی را...  مهربانی را بیاموزیم... مهربانی کودکی تنهاست... کرم های شب تاب عمر کوتاهی دارن، به یاد داشته باشیم؛ "فرصت زیادی نداریم"... ...
23 مهر 1391

نائب الزیاره

امروز که چهارشنبه بود، روز امام هشتم، امام رضا(ع)، ما توسط مادرجون، که زیارتشون قبول باشه، ساعت شش صبح، به حال و هوای با صفای حرم مطهر سفر کردیم... دست مادرجون درد نکنه... ممنونم... دلم خیلی تنگ شده برای ... ...
20 مهر 1391

عروسک مامان

شبهای تعطیلی از مامان جون اجازه می گرفتم و عروسکهامو کنارم(معمولا سمت چپ، همونجایی که الان تو رو می خوابونم)می خوابوندم... لندا،لیدا،دنا،دنیا،کاسیلیا،الیزابت،آنت،جری،فلرتشیا،فیلیچیا،لیلی،ببی،نی نی،جیمی،می می...این عروسکها از یه بند انگشت بودن تا تقریبا یک متری...که سوگلیه همشون لندا و لیدا بودن... لندا سوغات مکه بود که حاجی داییم بهم داده بود و لیدا سوغات دبی از بابام...بین خواب چشمامو باز می کردم مطمئن از حضورشون میشدم، روشون و مرتب می کردم و با خیال راحت تری می خوابیدم... این چند روز که هوا کمی سردتر شده، کار من شده همین، نگران عروسکم هستم که لحافشو پس زده، نگران سرما خوردنش میشم، نگران سردشدنش، نگران لرزیدنش... عروسک من، قد تمام عروسکها...
19 مهر 1391

هیجانیه مامان

با دیدن زمین بازی و بچه های در حال بازی دیگه دل تو دلت نیست، تو کالسکه بند نمیشی، با همون زبون بی زبونی می فهمونی که دلت می خواد پیاده شی و بری بازی... کاملا درکت می کنم از نظر هیجان کپیه خودمی... تو زمین نمی دونی چیکار کنی، اینور میری اونور میری، با این دوست میشی با اون دوست میشی، شریک خوراکیه بقیه میشی با اینکه خودمون برات خوراکی آوردیم، به بچه ها دست میدی، جیغ میزنی شادی می کنی، میری بالای سرسره و دیگه خیال پایین اومدن نداری... در کل هیجانیه مامانی... همون اول کاری شکوندیش نمیشه یه عکس از جلو ازت گرفت اینقدر که ماشاالله بازیگوشی مامانی عاشق ماشینی ...
18 مهر 1391

ابوالفضل و ...

نه مهر شب تولد خاله مریم، ابوالفضل و جعبه ی کیک... ابوالفضل و خواب... ابوالفضل و تلویزیون خونه ی مامان جون... ابوالفضل و دختر عمه هاش، خونه ی عمو حافظ دوازدهم مهرماه ابوالفضل و بشقاب... ابوالفضل و اولین سوار شدن بر تاب خونمون... ابوالفضل و جعبه... با کمک این جعبه به جاهایی که نمی تونی دسترسی پیدا کنی هم دسترسی پیدا می کنی... ...
16 مهر 1391